فیلم‌های آلمانی سهراب شهیدثالث: تصاویر جدا افتاده‌یِ سینمای آلمان
رضا حائری


با نزدیک به دو دهه کار و فعالیت در آلمان و ساختِ بیش از ۱۳ فیلم بلندِ داستانی و مستند، و حداقل همین تعداد طرحِ فیلمِ ساخته نشده، سهراب شهیدثالث یکی از پرکارترین فیلم‌سازانِ آلمانِ بعد از جنگ به شمار می‌رود. سخت است باور به این که از فیلم‌سازی چنین پرکار با کارنامه‌ای پربار ــ که در جشنواره‌ها ستایش شد و منتقدانی شیفته داشت ــ هنوز ردِّ اندکی از او در ادبیاتِ سینمایی آلمان یافت می‌شود و فیلم‌هایش دور از دسترس و نایاب‌اند. غم‌انگیز این که وقتی خبر درگذشتِ او درسن ۵۴ سالگی در امریکا به مطبوعاتِ آلمان رسید، اکثرِ مطبوعاتِ آلمانی نوشتند که «یک کارگردان ایرانی در امریکا درگذشت»!

می‌دانیم که شهیدثالث، پس از ساختنِ چندین فیلم کوتاه و مستند در ایران، با دو فیلمِ بلند ایرانی‌اش، توانسته بود ضمن درخشش در محافلِ جهانی (و تحسینِ رسمی از هر دو فیلم در فستیوالِ برلین)، به کمالِ زبان سینمایی و به سبک و امضای شخصی و مخصوص به خودی دست پیدا کند. بعد از ساختنِ نخستین فیلمش در آلمان («درغربت»)، برای فیلم‌برداری پروژه‌ی بعدی‌اش در ایران («قرنطینه») دچار دشواری‌ها و کارشکنی‌های بسیاری (که سویه‌ی سیاسی هم داشت) شد و در اوج جوانی و خلاقیت به آلمان مهاجرت کرد؛ زمانی که نسل معروف به بیانیه‌ی اوبرهاوزن و سینمای نوین آلمان به بار نشسته بود و اثراتِ آن در سیستم و فضای فیلم‌سازیِ نسل جوانِ فیلم‌سازیِ آلمان مشهود بود. حضور پررنگِ سینماگرانی همچون فولکر شلوندورف، راینر ورنر فاسبیندر، آلکساندر کلوگه، ورنر هرتزوگ، ویم وندرس، هانس یورگن زیبربرگ یا هارون فاروکی، و فضای پر تب و تاب و رادیکالِ سینمای نوین آلمان، می‌توانست نویدبخش محیطی دلخواه برای فعالیتِ فیلم‌سازی باشد که فراتر از مرزهای ملی فکر می‌کرد.

نخستین فیلم دوره‌ی آلمانیِ شهیدثالث، «درغربت»، حکایتِ زندگیِ یک کارگرِ مهاجرِ تُرک و دشواری‌ها و شکست‌های اوست در ادغام شدن با زندگی در برلین. فیلم ــ که همان سال در فستیوال برلین ستایش شد ــ شرحیست درباره‌ی «کارگران-مهمان»، و به نوعی به تجربیات شخصی شهیدثالث در دوره‌ی دانشجوی‌اش در اتریش و آلمان بازمی‌گردد و محصول مشاهداتِ اوست از رفتارِ کشور میزبان با مهاجران، و ناتوانی مهاجران در انطباق با محیط. تجاربِ درونی و فرمال، و زاویه‌ی نگاه تندِ اجتماعی ـ سیاسیِ شهیدثالث، زمینه‌ساز تمرکزِ او بر زندگیِ حاشیه‌نشینانِ اجتماع شد: مهاجرانِ ترک، کودکانِ از خانواده بیگانه، روانپریش‌ها و عشاق شکست‌خورده، کارگرانِ جنسی، قربانیان بیگانه‌هراسی و نفرت نژادی و... .

برخلافِ اکثر فیلم‌سازان مهاجر که معمولاً تمی از حسرت یا بازگشت به وطن و غم غربتِ ریشه‌ای در کارهایشان هست، شهیدثالث فیلم‌سازی بود که فراتر از کلیشه‌ی کارگردانِ مهاجر فیلم ساخت؛ انگشت گذاشتن‌اش روی حساس‌ترین مسائلِ روز جامعه‌ی آلمان، او را فیلم‌سازی می‌کند که هم‌زمان هم به شدت آلمانی‌ست (به معنای این که موضوع و مسائلِ محیط را درونیِ خودش کرده) و هم مسلح به نگاهی ابژکتیو به جامعه‌ای‌ست که در آن زندگی می‌کند. در فیلم‌های آلمانیِ او ردّ و نشانی از هویّتِ ایرانی‌اش نمی‌توان یافت.

در یادداشتی می‌نویسد: «خیلی مسخره است که یک افغانی یا هندی نمی‌تواند در اروپا و یا امریکا فیلم‌سازی کند. شما الیا کازان را دوست دارید، او متولدِ ترکیه است. در واقع قصدم این است که بگویم در سینما تنها یک زبان وجود دارد و آن زبان جهانی، زبان تصویر است.»

با وجودِ وسواس و دقتی که در نتیجه‌ی نهایی مشهود است، شهیدثالث فیلم‌سازی بود که با شگردی خلاقانه می‌توانست پروژه‌ی سخت و پیچیده‌ای را در مدت زمانی کوتاه و فشرده به سرانجام برساند، گاه کمتر از زمان پیش‌بینی شده برای فیلم‌برداری. دقت او در صورت‌بندیِ فُرمِ فیلم پیش از مرحله‌ی فیلم‌برداری بود: فیلم‌نامه‌ی «نظم» هشت روزه نوشته شد و فیلم‌برداری‌اش پانزده روز طول کشید.

ویژگی‌های خاصِ سبکی، تندی و تلخیِ مضامین، و زمان طولانی برخی از فیلم‌هایش، در کنارِ خارجی بودن، باعث می‌شد که مدام در یافتنِ تهیه‌کننده ای که حاضر باشد با جهان‌بینیِ رادیکال او کنار بیاید مشکل پیدا کند. سیستم بوروکراتیکِ فیلم‌سازی در آلمان او را به حاشیه می‌راند و گاه بر سر نسخه‌ی نهایی فیلم با تهیه‌کننده‌ها جدل پیش می‌آمد. حیرت‌انگیز است که با همه‌ی این شرایط، شهیدثالث موفق شد تقریباً سالی یک فیلم سینمایی یا تلویزیونی تولید کند، و از فستیوال‌های مختلف نظیر لندن و شیکاگو هم جوایزی دریافت نماید. فیلم‌های او از بیشتر تلویزیون‌های مهم اروپا پخش شدند و در مراکز معتبری چون موزه‌ی هنرهای مدرن نیویورک و سینماتک پاریس به نمایش گذاشته شدند.

لوته آیزنر، مورّخ و محققِ بزرگِ سینمای آلمان، که شهیدثالث مستندی پرعاطفه در بزرگداشت او ساخت و به او تقدیم کرد، شهیدثالث را در کنارِ فیلم‌سازانی همچون شلوندورف، فاسبیندر و هرتزوگ، متعلق به نسل سینمای نوین آلمان می‌داند. شهیدثالث در ۱۹۸۴ به عضویت افتخاریِ آکادمیِ هنر آلمان درمی‌آید؛ افتخاری که نصیب کمتر فیلم‌ساز و هنرمند غیرآلمانی در آلمان غربی آن زمان می‌شد. با احتساب کسب همه‌ی افتخارات و جوایز متعدد و عضویتش در آکادمی هنر آلمان بود که روزنامه‌ی «مورگن پست» آلمان او را «یک برلینی از ایران» نامید. در باب تأثیرِ سرنوشت‌ساز و انکارناپذیرِ دو فیلم بلندِ ایرانی‌اش («یک اتفاق ساده» و «طبیعت بیجان») بر سینمای نوین ایران بسیار صحبت شده، اما بخشِ زیادی از منتقدان ایرانی با نادیده گرفتنِ کارنامه‌ی سینمایی او در آلمان، لزومی به واکاویِ سینمای خارج از ایران او ندیدند. از سوی دیگر، برخی از منتقدان آلمانی، همیشه به او به چشم یک غریبه نگاه کردند و با این استدلال که یک فیلم‌ساز خارجی در رابطه با مناسباتِ جامعه‌ی آلمان چه دارد که بگوید، از کنار آثار او گذشتند.

تلاش شهیدثالث در گذر از مرزبندی‌های مرسوم هویتی و زبانی، منجر به فیلم‌سازی در محیط فرهنگی کشوری دیگر شد، همچنان که معتقد بود این نوع فیلم‌سازی مثل شعر گفتن به زبانی بیگانه، سخت و دشوار است. در آثارش، نه تنها به بحران‌های جامعه‌ی کنونی آلمان سرک می‌کشید، بلکه در تاریخ آلمان هم تفحص می‌کرد (نمونه: فیلم «آخرین تابستان گرابه»، درباره‌ی نمایشنامه نویس برجسته آلمانی قرن نوزده کریستین دیتریش گرابه). خودفریبی و ازخودبیگانگیِ جامعه‌ی آلمانِ بعد از جنگ، و میلِ سازش‌ناپذیر برای به تصویر کشیدنِ رنج‌ها و حرمان‌های حاشیه‌نشینانی که در خارج از دنیای آثارِ او، نادیده انگاشته می‌شدند، فیلم‌های دوره‌ی آلمانی او را هر چه تلخ‌تر، و بُرّنده‌تر از سینمای اولیه‌اش کرد.

در تمامیِ آثار او می‌توان در لحظه به لحظه‌ی فیلم، حضور کارگردانی مؤلف و صاحب سبک را دریافت. عوامل سبکی او همچون دوربین ایستا و ناظر، نماهای باز، خطوطِ ساده و لُختِ طرح‌ها و کوبندگیِ انتقادی و تلخی‌شان، کُندیِ مناسبات و رفتارِ آدم‌ها پیشِ روی دوربین ــ که در دو فیلم اولیه‌اش پی ریزی شد ــ در سینمای دوره آلمانی‌اش هم به جاست. آنچه در فیلم‌های نخستین‌اش بود در سال‌های بعد مدام با هر فیلم پیش رفت: سرنوشتِ فردِ ایزوله شده در محیط، و ناکارآمدی و بیرحمیِ نهادها، از خانواده و ازدواج گرفته، تا نهادهای اجتماعی.

آلمان جایی بود که میتوانست در آن کار کند، وطن برای او جایی بود که به او امکان کار کردن و فکر کردن می‌داد. بی‌شک فیلم‌های متفاوت و نامتعارف او، از اواخر دهه‌ی هفتاد تا ابتدای دهه‌ی نود، بر غنای فرهنگِ سینمای آلمان افزوده است.

با اتحاد دو آلمان در دهه‌ی نود و تغییر شرایط فرهنگی جامعه‌ی جدید، سیاست‌های فرهنگیِ تازه متکی به بازار، برای بسیاری از فیلم‌سازان آلمانی از جمله او، محدودیت و مشکل آفرید. بسیاری از چترهای حمایتی از فیلم‌سازان نوین و نامتعارف در فضای جدید به سرعت ناپدید شدند. فیلم‌نامه‌های او، که همیشه به چشم یک مهمان دیده شده بود، یکی پس از دیگری نتوانست سرمایه جذب کند. در یکی از یادداشت‌های واپسین‌اش، برای سینمایی که امثال فریتز لانگ و مورنائو و پابست پایه‌گذارش بودند و آن را تبدیل به یک پدیده‌ی جهانی کردند ابراز نگرانی می‌کند و نسبت به نادیده گرفته شدن واقعیت‌ها در جامعه هشدار می‌دهد، و از قول نویسنده‌ی محبوبش، آنتون چخوف می‌نویسد که ما به فرم‌های جدیدی برای بیان احتیاج داریم و اگر این وجود ندارد پس، دیگر به هیچ چیز نیاز نداریم. فیلم‌سازی که روزگاری به عنوان افتخار و کشف فستیوال برلین معرفی شد و بخش اعظمِ کارنامه‌ی سینمایی‌اش در آلمان ساخته شد، دست آخر مجبور به ترک آلمان شد و در۱۹۹۴ به امریکا مهاجرت کرد. به طرز تأسف‌آوری، دیگر به سهراب شهیدثالث به عنوان یک فیلم‌ساز در آلمان نیازی نبود. چند سال باقی‌مانده‌ی عمرش، صرف نوشتن طرح و فیلم‌نامه، و کوششِ ناموفق برای یافتنِ سرمایه‌ی فیلم بعدی شد.

اکنون تماشای فیلم‌های آلمانیِ وی ــ که سال‌ها به دلیلِ در دسترس نبودن نسخه‌های خوب، در محاق مانده بودند ــ یادآوریِ کار یکی از درخشان‌ترین و سرسخت‌ترینِ کارگردانان سینمای مدرن ایران و آلمان است؛ کارگردانی ستایش برانگیز و یگانه در متن سینمای نوین آلمان.

Sohrab Shahid Saless’ German Films: The Insular Images of German Cinema
Reza Haeri


With nearly two decades of experience in Germany, more than 13 feature films and documentaries, and at least the same number of unrealized plots, Sohrab Shahid-Saless is considered one of the most prolific directors of the post-war Germany.

It is hard to believe that, for such a productive and fruitful director—whose films were praised in the festivals and captivated the critics—only traces of him can be found in the cinematic literature of Germany and his films are unavailable. Such a pity that when the German press received the news of his demise from the US (he was only 54), they reflected it as “An Iranian Director Died in the USA.”

After a numerous of short films and documentaries in Iran, his two feature films helped Shahid-Saless shine in international venues (both films were officially praised in the Berlin International Film Festival), he was able to reach the acme of cinematic language and establishing his signature style. After making his first film in Germany, “Far from Home” (“In der Fremde”), he was stalled by (rather political) difficulties, had to immigrate to Germany for his next project in Iran, “Quarantine,” in the heat of his youth and creativity; when the generation known as “Oberhausen Manifesto,” and the New German Cinema, were flourishing, whose impression could be traced in the film industry and the milieu in which the young German filmmakers worked. The puissant presence of filmmakers such as Volker Schlöndorff, Reiner Werner Fassbinder, Alexander Kluge, Werner Herzog, Wim Wenders, Hans-Jürgen Syberberg, and Harun Farocki, as well as the highly dynamic and radical environment of the New German Cinema, would have been promising for a filmmaker whose ideas went well beyond the national borders.

Shahid-Saless’ first film of his German era, “Far from Home,” tells the story of an immigrant Turkish worker, and the hardships and failures he undergoes, while trying to adapt to life in Berlin. Praised in the same year the Berlin International Film Festival, the film is a narrative of “guest-workers,” and, in a way, Shahid-Saless’ own experience as a student in Austria and Germany. It is based on his observations of the attitude of the host country towards the immigrants and the inability of the immigrants to conform to the new environment. The internalized, formal experiences of Shahid-Saless, as well as his acute socio-political views, led to his focus on the lives of the marginalized: Turk immigrants, kids without families, people with psychological disorders, heart-broken lovers, sex-workers, victims of xenophobia, racism, and so forth.

Unlike many of the immigrant filmmakers, whose works are marked by a deep-rooted nostalgia and homesick feelings, Shahid-Saless went beyond the “immigrant director” stereotype; his scrutiny of the most sensitive issues of German society at the time, turns him into a filmmaker who was strongly German (he had internalized the issues that surrounded him), and who was equipped with an objective view of the society in which he lived. In his German films, there is no indication of his Iranian identity.

“It is ridiculous that an Afghan or an Indian cannot make films in Europe or the US,” he once wrote. “You are fond of Elia Kazan: he was born in Turkey. I mean, there is only one language in the cinema, and that international language, is the language of ‘the image.’”

Despite his painstaking attention to the details, Shahid-Saless was capable of completing a difficult, complicated project relatively fast, sometimes even faster than the estimated shooting time. He would particularly focus on the outline of the film before shooting: the script of “Order” was written in 8 days, and the shooting took 15 days.

His unique stylistic features, the directness and bitterness of the contents, the lengthiness of his films, as well as their foreignness, made it particularly difficult for him to find a producer who would cope with his radical views. The bureaucratic budgeting of filmmaking in Germany would drive him to the margins, and often there were disputes with the producers over the final version of the films. It is thus amazing how Shahid-Saless managed to make almost one film per year for cinema or television. His films were televised on many important European channels, and were screened in prominent places such as The Museum of Modern Art (MoMA) and the Cinémathèque Française.

Lotte H. Eisner, the great historian and researcher of German cinema (Shahid-Saless made a sensational documentary about her and dedicated it to her as a tribute) ranks Shahid-Saless with such filmmakers as Schlöndorff, Fassbinder, and Herzog, as part of the generation of New German Cinema. In 1984, Shahid-Saless became an honorary member of Die Berliner Akademie der Künste (the Academy of Arts of Berlin); a privilege only given to very few non-German filmmakers or artists in West Germany at the time. It was on the account of his great achievements and several awards, and also his membership in the Academy of Arts of Berlin, that the Berliner Morgenpost called him “A Berliner from Iran.” In terms of the undisputed, epoch-making influence of his two Persian feature films (“A Simple Event” and “Still Life”) on the Iranian New Wave Cinema, much has been said; however, a sizable number of critics have overlooked his German works, deeming it unnecessary to consider the films he made outside of Iran. On the other hand, some of the German critics always saw him as a foreigner and ignored his works, on the premise that a foreign filmmaker does not have much to say about the German society.

His efforts in going beyond the traditional boundaries of national identity and language, led him to making films in the cultural milieu of another country, while he believed that filmmaking is as difficult as writing poetry in a foreign language. In his works, not only would he deal with the crises in the German society, but also he would peek into German history (e.g. “The Last Summer of Grabbe” about the prominent 19th-century German dramatist, Christian Dietrich Grabbe). The self-deception and self-estrangement of the post-war German society and his uncompromising will to illustrate the hardships and pains of the marginalized, who were disregarded outside the perimeter of his films, would turn the works of his German era even bitterer and more ascorbic than his earlier movies.

In all his works and in every moment of his films, the presence of an auteur-director can be clearly perceived. The stylistic elements of his works, such as static and observant cameras, long shots, simple and bare lines of the plots, the bitter and hard-hitting criticism, the slow interaction and behavior of the people in front of the camera—the foundation of which was laid in his first two films—exist in his German films as well. Whatever existed in his first films, were further explored in every single film he made: the destiny of a person isolated from the environment and the inefficiency and cruelty of the institutions, from family and marriage to social institutions.

Germany was a place where he could work. For him, “homeland” was where he had the opportunity to think and work. There is no doubt that his distinct and unconventional films (from the late 70s to the early 90s) have enriched German cinema.

With the unification German in the 90s and the shifts in cultural conditions of the new society, the new market-based cultural policies were problematic for him and many other German filmmakers. In the new environment, the support and patronage for the innovative, unconventional filmmakers soon disappeared. Scripts written by him, who were always viewed as a sojourner, failed to attract financers one after the other. In one of his last notes, he expressed his concerns about the cinema—pioneered by the likes of Fritz Lang, F. W. Murnau, and G. W. Pabst—and warns against the oversight of the realities of the society. He quotes his favorite writer, Chekhov, “We need new forms of expression. We need new forms, and if we can’t have them, we had better have nothing.”

The filmmaker who was once known as the pride and joy of the Berlin International Film Festival, and whose major part of works were made in Germany, eventually decided to leave Germany: he left for the US in 1994. Lamentably, Sohrab Shahid-Saless was no longer needed in Germany as a filmmaker. He spent his final years writing plots and scripts, and made unsuccessful attempts to fund his next film.

In this very moment watching his German works—which were unavailable for years—will remind us of one brilliant and persevering director of both Iranian and German modern cinema; a praise-worthy, unique filmmaker in the context of the New German Cinema.

اتفاقی که ساده نیست
امیرحسین سیادت
مدیر سینماتک موزه هنرهای معاصر


انگار طی توافقی پنهان تصمیم گرفته بودیم شهیدثالث را با همان دو فیلمِ ماندگارِ ایرانی به یاد بیاوریم. شاید به این خاطر که آثاری که در غربت ساخت به چشم‌مان زیادی غریب می‌آمدند. آن‌ها فیلم‌های یک ایرانیِ مهاجر نبودند. اساساً رد و سایه‌ای از ایران در آن‌ها به جا نمانده بود. امروز وقتی «نظم»، «فرزندخوانده‌ی ویرانگر»، «درخت بید»، «اتوپیا»، «گیرنده‌ی ناشناس»، «آخرین تابستانِ گرابه» یا «هانس جوانی از آلمان» را می‌بینیم حس می‌کنیم با فیلم‌سازی سر و کار داریم که حتّی اسمِ ایران به گوش‌ا‌ش نخورده! ترکیه چرا، ولی ایران نه! خودش بارها با تلخی گفته بود که دلبسته و دلتنگِ ایران نیست. به کل از ایران بریده بود. هرچند آلمان را هم موطنِ خویش نمی‌دانست. اگر ملاک‌مان برای تعیّن بخشیدن به سرزمین حدودِ جغرافیایی باشد باید بگوییم شهیدثالث ذاتاً بی‌وطن بود. اگرچه پیام‌اش مرز نمی‌شناخت امّا جهان یکّه و نامأنوس‌اش او را با هر اقلیمی غریبه می‌کرد. شاید برای همین مفهومِ «غربت» و «تنهایی» از سینمایش جدا نمی‌شد، چه در دورانِ کار در ایران و چه در دورانِ مهاجرت.

فارغ از هر گونه ارزش‌گذاری می‌توان او را به واسطه‌ی نگاه و سبکِ منحصربه‌فردش با خطّی قاطع از سایرِ طلایه‌دارانِ سینمای روشنفکریِ ایرانِ پیش از انقلاب (از گلستان و غفاری تا کیمیایی، مهرجویی، تقوایی، بیضایی و ...) جدا کرد. در میانِ ایرانی‌ها او بی‌تردید «ضدّ جریان‌ترین» بود. در آلمان نیز تنها باقی ماند و در حاشیه. مورخانِ بزرگِ سینما هنگامِ برشمردنِ نامهای مطرحِ سینمای نوینِ آلمان (هرتسوگ، وندرس، فاسبیندر، فونتروتا، شلندورف و ...) اسمی از او نیاورده‌اند. شاید به این خاطر که از سرزمینی دیگر می‌آمد و سینمایش ــ به قولِ حمید نفیسی ــ سینمایی «لهجه‌دار» محسوب می‌شد.

موطن واقعیِ شهیدثالث سینما بود. به رغم این که از عنفوانِ جوانی تا مرگِ زودهنگام‌اش، همواره رنجور و بیمار بود امّا شاید چیزی که به گونه‌ای تحمّل‌ناپذیر آزارش می‌داد نه سل بود و نه سرطان؛ «فیلم نساختن» بود. افسوس در پیِ متحوّل شدنِ مناسباتِ فیلم‌سازی پس از جنگِ سرد، دیگر امکان کار در آلمان برایش فراهم نشد. به آمریکا رفت امّا آن‌جا نیز جهانِ خلوت و آرام و نومیدِ او بابِ میل سرمایه‌گذارها نبود. فیلم که نساخت خیلی زود از پا درآمد، پس از هفت سال!

از مهم‌ترین اهدافی که سینماتک موزه‌ی هنرهای معاصر از همان روزهای نخست دوران تازه‌ی فعالیت‌اش دنبال می‌کرد دستیابی به نسخه‌های مطلوب آثار آلمانیِ سهراب شهیدثالث بود. برای رسیدن به این هدف در ابتدا چشم‌اندازِ روشن و مسیر چندان همواری پیشِ رو دیده نمی‌شد؛ راهی بود پر سنگ و لاخ و ناکوفته که خیلی‌ها از آن دستِ خالی بازگشته بودند. این بار ولی انگار بخت با دوست‌داران شهیدثالث یار بود و تقدیر سرِ راهِ هم قرارشان داد تا آن خواست دیرینه را محقق سازند.

تماشای آثارِ آلمانی وی با کیفیّت مطلوب و زیرنویس فارسی تصویری که سال‌ها از این آثار در ذهن داشتم را در هم شکست. فیلم‌ها اغلب بزرگ‌اند و زیبا، و شهیدثالث بر خلافِ آنچه اغلب درباره‌اش نوشته‌اند، در آن سوی مرزهای ایران کماکان خلاق و موثّر است. به گمانم وجود نسخه‌های بی‌کیفیت و فاقدِ زیرنویس مهم‌ترین عاملِ مهجور ماندنِ آثارِ آلمانی او (یعنی بخشِ اعظمِ کارنامه‌اش) در ایران بوده. اکنون، پس از سال‌ها انتظار، نمایش نسخه‌های مطلوبِ این آثار در سالنِ دنجِ سینماتک موزه‌ی هنرهای معاصر کوچک‌ترین قدمیست که می‌توان برای شناختِ بهترِ شهیدثالث برداشت. قدمِ بلندتر و اقدامِ کارسازتر امّا ــ که مسلماً بدونِ همّت و حمایتِ مدیرانِ بلندپایه و اهالیِ رسانه و نشر و اصحابِ دانشگاه میسّر نخواهد شد ــ اکرانِ گسترده‌ی این فیلم‌ها و پرداختنِ به آن‌ها در قالبِ متونِ تحلیلی و نقادانه است. در ضیافتِ تماشای آثارِ شهیدثالث خواهید دید کارنامه‌ی فیلم‌سازِ نجیب و تک‌افتاده‌ی ما بسیار بیش از آنچه تصور می‌کنیم جای کار دارد.


It's Not A Simple Event

It seems as if we had made a decision in a subtle compromise to remember “Shahid Salesss” by his couple of memorable Iranian movies. Most probably due to the fact that the works he made abroad seemed too alien to us. They were not the movies made by an Iranian immigrant. Basically, there was not a touch, nor bit of a trace of Iran left in them. Today, encountering the movies “Order”, “The Destructive Step-child”, The Willow Tree”, “Utopia”, “Addressee Unknown”, The Last Summer of Grabbe”, or “Hans: A Young Man in Germany”, we get the feeling as if we were dealing with a director unaware of the name “Iran”. Turkey, yes; but not Iran. He had bitterly stated, on frequent occasions, that by no means did he miss Iran, or was he attached to it. He had detached himself from Iran. He would not consider Germany, though, his home country, either. If we set the geographical borders as the basis of citizenship, it can be said that Shahid Saless was essentially of no citizenship. Although, his message would know no borders, his lonesome unorthodox world would alienate him from every country. That is probably why “nostalgia” and “loneliness” were two notions, inseparable from his films, both in Iran and after his immigration.

Far from any judgement, a dividing line can be drawn between him, and other outstanding figures of the intellectual Iranian cinema before the revolution (Golestan, Ghafari, Kimiaii, Mehrjoui, Taghvaii, Beizaii, …), due to his approach and unique style. Among the Iranians, he was undoubtedly the most “unbiased”. He was left marginal and in solitude in Germany, too. The great historians of the cinema did not even mention him, when recording the big names (Herzog, Wenders, Fassbinder, Von Trotta, Schlöndorff, …) in the modern cinema of Germany. Maybe, because he was from a different country, and “his cinema had an accent”, as Hamid Nafisi would term it.

Saless was in fact a citizen of the cinema. From his youth till his premature death, he was incessantly sick and ailing, nevertheless, what bothered him beyond tolerance, was not tuberculosis nor cancer, but “inability to make movies”. Alas, when the terms in the cinema revolutionized, due to the end of the cold war, the opportunity to work did not arise for him in Germany, again. He moved to the U.S.A, where his world of silence, solitude and disappointment, did not appeal to the investors. Soon, he gave in and snapped, when he made no more movies; it took him only seven years!

Since Cinematheque of Tehran Museum of Contemporary Arts started its new round of activities, one top priority has been getting access to eligible German versions of Sohrab Shahid Saales' works. Initially, there wasn't a clear prospect on the path to achieving this goal. The road ahead was full of obstacles and many had returned empty handed. But lucky for Shahid Saales' fans, this time fate made their old dream come true.

Watching his German works with high quality and Farsi captioning, shattered the image that I had of him over years. The films are mostly lovely and great, and Shahid Saless, despite what is often written about him, was still creative and influential, even beyond the borders. I assume, the uncaptioned, low-quality copies of his works, were the main reasons why his German films (the biggest part of his professional work) were so ignored in Iran. However, now, after years of waiting, showing his works with high quality in the conveniently equipped cinematheque facilities of the “Museum of Contemporary Art” is a step, however short, in reintroducing Shahid Saless. The more important step and, hopefully a more effective action, will yet be the widespread screening of his films, and dealing with them with the approach of analytical and critical reviews, which will never be realized, unless by the will and support of the high-ranking managers, people of the press, and the academics. In the feast of the works of Shahid Saless, you will be observing an account of this modest and isolated film-maker of our country, who deserves much more attention and contemplation than we assume.

Amir Hossein Siadat
Head of Cinematheque, Museum of Contemporary Art